۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

پانصد و سیزده

الان بیشتر از یک هفته است که نیست و هر از گاه یک خط پیغام می دهد که حالش خوب نیست و شاید فردا و شاید یک موقع دیگر بشود ببینمش. امروز هم که آبِ پاکی را ریخت بر دستم که شاید این هفته هم نباشد و هنوز حالش خوش نیست. کلافه ام از این بی خبری و آدمِ خوبِ درونم مبادا و شاید و نگرانی می ریزد به جانم. از آن طرفِ آدمِ دلخورِ درونم فریادش به هواست که امید که فردا کسالت شان رفع شود و نزولِ اجلال کنند بالاخره.

حالِ بیخودی است کلا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر