۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

پانصد و چهارده

هنوز در بهتم. حق با آدمِ خوبِ درون بود و دل نگرانی هاش. امروز بالاخره بهم گفت که این چندوقت چرا نبود و چرا مدام حالش خوش نبود. یک حالِ بدی شدم. یک طور ملامت و نارضایتی ریخت به جانم بابتِ همه ی خشمِ این چند وقتم. نه که غیرِ منصفانه نبوده باشد حرف هاش. بوده. با این حال، حالا که می فهمم که از کجا آب می خورده، که از چه دردی و چه دلهره ای، دلم می گیرد. دلگیری نمی ماند وقتی که آدم چشمش باز می شود که شماتت ها و تلخی ها واقعا از کجا آب می خورده. وقتی که می بیند در شرایط مشابه، خودش هم طورِ بهتری نمی بوده یحتمل. حالا من مانده ام و دلخوری ای که رفته و غمی که جاش مانده که واقعا چه بی احساس و نفهم شده ام. که این قدر راحت ندیدم که زیرِ خشم و ملامتش چه دلهره ها پنهان بود.

پس نوشت. مدت هاست که برای نوشته هام اسم نمی گذارم. اما این نوشته اگر اسمی می داشت یا رسمی، می شد «آنچه در زیر نهان است».

پس پس نوشت. این ها را نوشتم اینجا، محضِ اینکه تشری بزنم به خودم که این قدر زود به اسمِ دفاع دست به شمشیر نبرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر