یک حالِ خوشی ام. از قید و بندِ مهلت ها که بگذرد آدم، کار کردن لذت بخش می شود. احساسِ خوشِ کار کردن برای کار کردن. بازی کردن.
بگذریم. بیهوش شدم از خواب. خیلی وقت بود این طور خسته نبودم که این طور قبل از آنکه تنم آرام بگیرد توی تخت، خواب از راه رسیده باشد. هنوز هم خواب آلوده ام. گمانم باید برگردم به تخت. بگذارم تنم آرام بگیرد. یک عصاره ی غلیظی انگار هست توی ماهیچه هام. کوفتگیِ بعد از روزهای طولانی. سنگینیِ پلک ها. دوست دارم این حالِ خستگیِ آخرِ شب را و خوابی که می آورد. عمیق و بی رویا.
پس نوشت. اینترنت نداشتم دیشب. دیر شد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر