دلم تنگ شده که یک شبی که کلی کار دارم، توی همان شب بیداری ها، یک پیغامکی بدهم به یک رفیقی، بیدار باشد. مشغول باشد او هم یا نه. به هم روحیه بدهیم. دلم تنگ شده برای رفیق های پیغام و پسغام های آن شب های طولانیِ زمستانِ پنج شش سال پیش. برای آن موقع ها که از توی همان نوشته های کوتاه رفاقت هامان محکم داشت می شد. یا اقلا این طور به نظر می آمد. محکِ روزگار بعضی اش را خاطره کرد، بعضی اش ولی هست هنوز. با این حال آن شب ها گذشته اند و به نظر هم نمی آید که خیال برگشتن داشته باشند. نه که بخواهم روضه بخوانم که چه خوب بود آن روزها، ولی یک شب هایی مثلِ امشب دلم پشتیبانیِ عاطفی می خواهد. مثلِ شب های امتحانِ دینیِ راهنمایی که عذابِ علیم بود برایم و می دانست و می آمد کنارم دراز می کشید که باشد. که هر از گاهی چشم باز کند که ببیند اگر لازم است برود چراغ را خاموش کند؛ و هر بار ملامتِ نگرانِ توی چشم های خواب آلودش که هنوز که بیداری دختر جان.
آن قدر با خودم از درِ آشتی درآمده ام که خجالت نکشم از بچه ی لوسی که بوده ام. از نیازِ کودکانه ای که به بودنش داشته ام. که خجالت نکشم که بگویم چه قدر برام آن شب ها عزیزند. که از تلخیِ آن کتاب ها و امتحان ها هیچ نمانده. هر چه هست توی آن چشم های مهربانِ آرام غرق شده. توی آن چشم هایی که حتی از پشتِ پلک های بسته هم آرامم می کند.
بگذریم. کسی نیست که از این فداکاری ها کند برام الان. کارم هم هنوز مانده. بروم تمامش کنم و قالش را بکَنم.
پس نوشت. بدجور وسوسه شدم آخرِ جمله ی آخر یک دو نقطه پرانتز باز بگذارم که یعنی لبخند. گمانم چند وقت است زیاد به جای کلمه در گپ و گفت هام ازش استفاده کرده ام که حتی این جا هم انگشتانم را به خارش انداخته.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر