۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

پانصد و شش

ده دقیقه ی اولِ فیلمِ با گرگ ها می رقصد را می دیدم. آنجا که نشسته روی اسب، خسته، بر می گردد به رفقاش نگاه می کند. بعد دوباره اسب را هی می زند. دست هاش را از هم باز می کند. انگار که بخواهد در آغوش بکشد مرگ را. ولی به جای مرگ زندگی از راه می رسد و می کِشدش به ماجرایی دیگر. آدم هم یک وقت هایی تا خرخره توی روزمره ها اسیر می شود. بعد یکی می آید می گوید چاره اش فقط قطع کردن این پاره و آن عضو است. این جور وقت هاست که آدم می زند بیرون، بی مهابا اسبش را می تازد به میانه ی درگیری. به امیدِ مرگ شاید. زندگی اما بی کله تر از این حرف هاست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر