۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

پانصد و هیجده

آدم یک وقت های چنگ می زند به باریک ترین ترکه ی امید. با نازکیِ یک برگ. آدم است دیگر. امید را نمی شود کاری اش کرد. تا زندگی هست، از یک جایی سر بر می آورد، مثلِ سبزه ای که پیاده روهای بتونیِ شهر هم حریفش نیستند.

امشب خیلی خواب آلوده ام. خمیازه امانم را بریده. بروم بخوابم. امروز به خودم زنگ تفریح دادم که فردا سرحال باشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر