۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

پانصد و بیست

اصلا یکی از اهدافِ بلند مدتِ من توی زندگی همین است که بتوانم با آدم هایی که برام عزیزند فارغ از اینکه چندوقت سکوت بوده ایم بنشینم به گپ زدن. که به آن آدم ها بتوانم حسِ نزدیک بودنِ زنده ای را در لحظه بدهم. یک جور بارقه ای که یکهو یخِ هر دومان را باز کند. اصلا دوست دارم زمان و مکان را به سخره بگیرم.

امروز که شروع کردیم حرف زدن، بعد از این همه وقت، بعد از شاید فقط یکی دوبار همدیگر را دیدن در روزگاری قدیم و به خیالِ رفاقتی که شاید یک وقتی بودن، همین امروز احساس کردم از پسش بر می آیم. که آدم می تواند اسیر نباشد به زمانِ از دست رفته یا باقی مانده یا دیوارهای محکمِ روی نقشه. کلا همین آدمِ خوشحالی شدم که دوست دارم باشم. آن مدلِ بی حسرتی که شانه بالا بیندازد و همه ی تعاریفِ معمولِ فاصله را به هیچ بگیرد که فاصله ی من تا آدمِ کناریِ توی کافه که داریم با هم حرف می زنیم بیشتر است از فاصله ام با کسی که آن طرفِ اقیانوس است و شاید چند سال است همدیگر را ندیده ایم و شاید چند سال دیگر هم همدیگر را نبینیم و شاید در تمامِ عمرمان هیچ وقت رو به روی هم توی کافه ننشینیم یا سال به سال با هم حرف نزنیم. هنوز هم سرِ حرفم هستم که یک دوستی هایی هستند که بی زمان و مکان اند. که فرق نمی کند و کِی و کجا و بعد از چند وقت به هم برسیم، که سکوتمان چند ساله شده باشد، که انبانِ خاطراتِ مستقلمان چه قدر پرتر از خاطراتِ مشترکمان باشد، می توانیم بنشینیم و گپ بزنیم، نه راجع به لحظه های مرده، که از خودمان، از آرزوهامان، از امیدهامان، از این آدم هایی که در لحظه ایم. رفاقتمان در لحظه است. فرق نمی کند چه قدر دور افتاده باشیم از هم، آن لحظه شروع دنیا است، دنیای ما. قبل و بعدش شاید دنیای من و دنیای او باشد. دور و بی اشتراک؛ جز این آدم هایی که هستیم. و اصلا چیزی بزرگتر هم مگر می شود باشد برای نزدیکیِ دو دنیا؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر