خسته ام، بی حوصله. رودل هم کرده ام. دلم می خواهد دراز بکشم یکی بیاید نازم را بکشد و برایم عرق نعناع بیاورد. آدمیزاد است دیگر. دل و روده اش هم بازی در می آورند وقتی کار و زندگی سنگینی می کند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر