سه روزمان شده یک روز. و من از این یک روز شدنش و شب بیداریِ بیهوده اش و نتیجه ای که دلم نمی خواهم حایی به نامم ثبت شود گریزانم. توی دبیرستان یک بار خطابم کرد «فریده کوچولوی ایده آلیست». آن موقع خندیدم بهش. بعدترها کلی تلاش کردم از شرِ ایده آلیستِ درونم خلاص شوم. بالاخره اما از درِ آشتی درآمده ایم. کمک می کند به کمتر از آنچه توانش هست دل نبندم. حرصِ تعداد نداشته باشم. آرام و بی هیاهو کارم را پیش ببرم و رضایتِ خودم جایزه ام باشد وقتی که نگاه می کنم به آفریده ام که فتبارکا!
دلم می خواهد همه چیز را رها کنم. بروم کنارِ ساحل اقیانوس. بی هیچ وسیله ی ارتباطی. یک چند روزی نباشم فقط. تا بگذرد این مهلت. بعد برگردم سرِ کارم و دوباره از سرِ شوق بنشینم پاش.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر