آرزو است دیگر. همیشه هم متعالی نیست. یک چیزهای کوچکی هم هستن که آدم دلش می خواهد. مثلا من الان این نصفه شبی نشسته ام دارم فکر می کنم به قطر موهام و فکر می کنم که چه دلم می خواست کلفت تر باشد. آرزو است این هم به هر حال. شوخی هم نیست اصلا. خسته ام و حال و حوصله هم ندارم و از اینکه موهام به آن کلفتی نیست که دلم می خواهد دچارِ احساسِ عدمِ عدالتم. البته نه که از این زندگی خیلی انتظارِ عدالتی داشته باشم، ولی به هر حال آدم است و ایده آل هاش و عدالت هم یکی اش. کلا همین ها دیگر. امروز اصلا کار نکرده ام. به جاش رفته ام بیرون راه رفته ام کلی. گپ زده ام با آن ورِ اقیانوسی ها. کلا راضی ام. فردا احتمالا وقتی که شروع کنم به کار کردن و این حقیقت که خوب چهار روز وقت داشتم و از کف دادم و شد سه روز بر سرم آوار شد، آن وقت است که فکر خواهم کرد که شاید پیاده روی و گپ زدن آن قدرها هم ایده ی هیجان انگیزی نبوده. با این حال تا اطلاعِ ثانوی خوشحالم. یک پیرهنِ سرمه ای و یک شلوارِ جینِ عالی هم به مفت خریده ام امروز و کلا دارم عیشِ دنیا را می کنم. دلهره هم هر وقت آمد از پسش بر می آیم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر