شور و شوق ندارم به این کارها. از سرِ وظیفه هم حتی نمی شود شب زنده داری کرد وقتی که شوق نباشد. خودم می فهم که این طور نی شود. که این طور پیش نمی رود. نمی دانم ولی چه کارش کنم. حلزون شدن ام. حواسم پرت می شود ساده. بروم تا خوابم نبرده یک کم کار کنم. همان قدری که از حلزون بر می آید. از این حالِ خودم دلزده ام. از اینکه این طور شده ام، از اینکه فقط ی خواهم بگذرد، از این غرولندهایی که اینجا می نویسم. شاید بهتر باشد که بروم سکوت کنم تا این حال بگذرد. بروم توی غار.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

این جور مواقع به پوشک خود اشاره کنین، دوستان به کمک شما خواهند شتافت
پاسخ دادنحذف