سه هفته یک عمر است. سه هفته فرصت دارم که کارهام را سر و سامان بدهم و بنویسم شان و بفرستمشان. در دلم انگار رخت می شویند ولی. بروم بخوابم و فردا را به شوق آغاز کنم. کاری که به اضطراب انجام شود ثمر نمی دهد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر