خسته ام و کارهام گیر کرده اند توی باتلاق و اصلا آن پانصدی که می خواستم نیست این ها. دلم می خواست از عطرِ هلوهای توی مغازه بگویم و زردآلوهایی که زیرِ پوستِ نرمشان یک دنیا مزه و خاطره هست. خوابم می آید و طعمِ گیلاس هم کاری از پیش نمی برد. حاصلِ درخت، عجیب بی حاصلیِ امروزم را به رخم می کشد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر