۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

چهارصد و هشتاد و نه

فشار و این حرف ها به کنار، امشب می خواهم قشنگ آرام بخوابم. بدونِ دغدغه ی بیدار شدن. فردا آخرِ هفته است. گیرم توی این مملکت نباشد، آنجا که هست. چه فرق می کند اصلا. از چرت زدن های بیهوده ی روی صندلی که بهتر است. یک روز را تا جایی که سیر شوم بخوابم.
بی حوصله شده ام. چس ناله های تکراری. تاب نمی آورم شان. بعد از یک ساعت بی قرار می شوم که بزنم کوه. کوه هم ندارد این شهر. عوضش البته تا بخواهی رودخانه دارد و خیابانِ شلوغ. کوه نمی شود ولی عالمی است این هم. امروز مثلا. توی دانشگاه نشسته بود داشت ناله می کرد که چه قدر همه چیز بد است. که چه قدر هیچ کارش پیش نمی رود. که چه قدر این دانشگاه بن بست است و هیچ راهِ پس و پیشی نمانده براش. گوش دادم. بعدِ یک ساعت به یک جایی رسید که دیگر هر چه می خواستم بگویم می گفت نه، این ها به شرایطِ من نمی خورد، من از همه بیچاره ترم. من هم بریدم دیگر. گفتم شرمنده، من حرفِ دیگری ندارم. چی بگویم خب. عصبانی شد که من که ازت نخواستم آرامم کنی. من هم آرام رفتم بیرون. نه عصبانی، نه حتی ناراحت. یک جورِ گیجی بی حوصلگی ام غافلگیرم کرد. بی حوصله شده ام. این قدر که خودم هم می بینم. قبلاها می توانستم چندین و چند ساعت بنشینم و گوش بدهم. نمی دانم. خیلی هم فرقی نمی کرد کی باشد آن آدمی که یک گوشِ شنوا می خواست. الان ها ولی نمی توانم. بی حوصلگی می آید زود. دلم می خواهد بروم. شاید حالِ خودم است که خوش نیست که دیگر جا ندارم برای تلخی های بی پایان. پایان را آدم ها باید خودشان رقم بزنند بر تلخی هاشان. مصیبت شاید به اختیار نباشد، تلخی را اما آدم ها یک جایی باید بایستند و بگویند که بس است دیگر. گریه هام را کردم. وقتش است بروم و روزِ جدیدم را شروع کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر