۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

هفتصد و چهل و شش

لاله ها قرمز کامل باز شده اند. تابستان هلاکشان دارد می کند. تا همین پریروز که زمستان بود. امروز پریدیم به تابستان. توی دلِ لاله ها لکه های سیاه هست. مثل شقایق های دشت شقایق.

امروز بعد از مدت ها دلم خواست مشت بکوبم توی صورتِ کسی. این طور عصبانی کمتر بوده ام این سال ها. امروز ولی، از دریدگی شان بی تاب شدم. از دریدگی شان. از طمع شان و توقعاتِ بی پایانشان. اول باید زنده ماند ولی. باید کسانِ خود را نجات داد. آخ لیلا! اندوه این حرفِ لیلا را تا امروز این طور حس نکرده بودم.

پس نوشت. لیلا در کتابِ بادبادک ها این حرف را می زند. وقتی که از روزگارِ تلخی که برش گذشته می گوید. از بهایی که برای زنده ماندن و نجات دادنِ کسانش پرداخته.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر