خواب آلوده ام. امروز قرار بود بیست دقیقه یک نفس بدوم. چهار توقف کوتاه داشتم میانه اش. یکی برای بستن بند کفش و سه بار هم برای آب خوردن. ناراضی ام. انگار که با خودم مسابقه داده باشم و باخته باشم. مسخره است.
فراموشی آرامش می آورد. درد اما تنها از به یاد آوردن نیست. خاطره زخم است و ذهنِ رویاپردازی که قصه های دور و دراز می بافد که اگرها و چه طورها می شد و چه طور همه چیز عوض می شد و چه طور امروزِ روزش روزِ دیگری می بود. تمامش هم از یک سؤال شروع می شود که چرا نکردیم، چرا حرفی نزدیم آن موقع که حرفی داشتیم و قورتش دادیم، یا چرا گفتیم آن موقعی که می توانستیم ساکت بمانیم. ذهنم امروز چرخ می خورد در زمستان سه سال پیش. از دیشب که باهاش گپ زدم، پرت شده ام به زمستانِ سه سالِ پیش و هنوز که هنوز است در نیامده ام.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر