۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

هفتصد و پنجاه و هشت

شب های مه گرفته، شب های نابی اند. خوب است آدم خاطره ای با رفیقی داشته باشد از شبی مه گرفته. از موهای وز شده از رطوبت و از خزعبل گویی ها. خوب است که قابِ تصویر آدم در ذهن کسی پر باشد از مه. این طورها فراموشی مثل گم شدن می شود در مه. حالِ خوشی می شود. خوبی اش این است که آدم وقت خداحافظی هی بر نمی گردد پشت سرش را نگاه کند. انگار که مه دیواری می شود، که واقعیتِ وداع را داغ می زند. زخمِ باز را تمام می کند. می دانی که. خداحافظی های پر از درنگ زخم های بازی اند که هر گردن کشیدن و سر بر گرداندن دهانشان را باز می کند و به خون می اندازدشان. خوب است آدم در مه خداحافظی کرده باشد. خوب است آدم خداحافظی که کرد درنگِ بیجا نکند، راهش را بکشد و برود. نمک به زخم است این درنگ های بعد از وداع. التماسِ بیهوده ای است به زمان و مکان. نمی شود که نمی شود. باید رفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر