۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

هفتصد و چهل و چهار

امروز یک خط در میان به خواب گذشت. فردا تولد است و من یاد شبی می افتم که به زهرخندی از تلخی ای که تولدش خواهد داشت گفت و من که طاقتم تاق شده بود و یادِ تولدی که زهر شده بود را نمی توانستم بیرون کنم از خاطرم. سال هاست که تولد برایم روزی است مثلِ روزهای دیگر. یا اقلا خیال می کردم این طور است. با این حال امسال وقتیِ تلخیِ آن روز را می بینم که گزنده تر از روزهای تلخ تر در ذهنم مانده، برم آشکار می شود که تولد هنوز ردی از جادو و انتظار در خودش دارد برایم. شاید این رد محو باشد ولی هنوز هست.

و بیهودگی ها کماکان در من می زند موج. امروز از صبح باران می بارید. توی خانه نشسته بودم. صدای باران خواب آلوده ام می کند. خواب بعد از ظهرِ اردیبهشت آمد مثلِ مد دریا، من را از ساحل شست. هنوز خوابم انگار...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر