کِی به انداختنِ سنگِ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟
***
دارم با خودم کنار می آیم. با معمولی بودن. با احساساتِ معمولی ام. شاید قرار بر همین است که من نویسنده ی معمولی ترین لحظه های آرام باشم. همین.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر