۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

ششصد و هفتاد و چهار

خسته ام از بیهودگی. از دلهره. از خیالِ کج. از حماقت. از ادعا. از قضاوت. کلا خسته ام البته. این چیزها بهانه اند. نمی دانم چرا امشب انگار یک لشکری دارند توی دلم رژه می روند. ساعت هم که کمرِ همت بسته که نسبیت را بهم ثابت کند این طور که از هشت شب تا یک بعد از نیمه شب به آنی می گذرد انگار. بروم روزم را تمام کنم. روزم را بگذارم توی قوطی که روزِ بعدی ناغافل رسید بی آنکه این یکی به سرانجامی رسیده باشد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر