۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

ششصد و هشتاد و یک

یک شب هایی هم منتظر می شوی به خیال خودت می خواهی صبحشان شروع بشود، که مبادا از خوابشان بزنی. ناگهان ولی دیر می شود. همیشه زود دیر می شود. این روزها حتی زودتر از همیشه دیر می شود. مثلا همین دیشب که دیر شدن سطلِ آب یخی بود که همان جا گوشه ی کافه بر سر و تنت انگار خالی شد. گیرم که «دیر» کمی جا باز کرد و چند دقیقه ای محل داد به «سر بزنگاه». اوضاع آشفته ای است. دردی می آید و دردی می رود و آدم نمی داند باید شاد باشد و نگرانی را بگذارد توی انبار یا نه. آشفته بازارِ بی انتها. پناه می بری به داستان، به کار، به آفرینش، به گپ زدن های بی سر و ته. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر