همین دیگر. چیزی که نمی خواست شد و دیگر مهم نیست که بپرسی یا نپرسی. که جواب بدهند یا ندهند. حالم تلخ شد. معده ام انگار سنگ. گاهی یک جمله کافی است. مهم نیست چندبار به خودت بگویی که آنچه شد دفع ضرر بود، دفعِ رنج، زندگی روالِ عادی را خواهد یافت. همین یک جمله تمامش را می تکاند و می بینی که زندگی عادی نیست. که شاید برنگردد.
بهایی است که می پردازیم. زندگی به زور از چنگمان بیرون می کشد این بها را... معامله جوش خورده و دیگر دیر است برای تغییر رأی.
نمی دانم چرا این طور یاد مردی افتادم که سایه اش را فروخت. سایه را که فروخت و خریدار که سایه را آمد و برید و لوله کرد گذاشت زیر بغل... نه جای تردید گذاشت و نه جای تعویض. معمله جوش خورد و تمام... کتابش را دلم خواست یک هو. چه خوب است یک چیزهایی مثل پروژه ی گوتنبرگ وجود دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر