آدم است دیگر، یک بعد از ظهر زمین و زمان را به
هم می دوزد سرِ دلتنگی برای به. برای بوی مربا که بپیچد توی خانه. حتی مربا هم نه،
بوی خود به.
آدم است دیگر، بی تابی را می بیند و می خواهد
کمکی کند و می گویی به و نمی فهمد و تو بی تاب تر می شوی که چه طور می شود بیست و
چند سال زندگی کرد بدون بوی به. بدون رنگِ قرمزِ روشنِ مرباش، یا بدون حیرت و ذوقِ
بریدنِ یک به و ندیدنِ کرمی درش. چه طور می شود زندگی کرد و این خوشی ها را تجربه
نکرد. می بینی که می شود. شاهد زنده اش رو به روت نشسته و نمی فهمد تو را ناگهان
چه شده در این بعد از ظهر زمستانی. بیرون باد می وزد و تو دلت نانِ گرم و مربا می
خواهد. مربایی که تابستانِ گذشته نشسته باشی کنار مادر و میوه ها را براش آماده
کرده باشی. آلبالوها را هسته گرفته باشی. به ها را به ظرافت خرد کرده باشی. سیب ها
را یک اندازه. و هویج، با آن رنگِ درخشانش. مربای هویج آتش است... بوی گلاب... بوی
بهار نارنج های توی چای... این زمستان بینی ام دلتنگِ تمامیِ این عطرهاست.
پس نوشت، بازیِ خیال و واقع است. مرزی مشکوک میان درون و برون...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر