یک شب هایی آدم می نشیند روی صندلی اش، تمامِ تنش کوفته است و فکر می کند و می بیند هیچ کاری نکرده که این همه کوفتگی را توجیه کند، مگر شاید آن شیرجه ی نرفته. که «شیرجه های نرفته گاه کوفتگی های عجیبی بر جای می گذارند.» [سقوط - آقای آلبر کامو] دستم حتی به نوشتن نمی رود. شب های این طوری دلم می خواهد یک استخر می داشتم مثلِ ژولیِ فیلم آبی تنها درش شنا می کردم. شنا می کردم و زیرآبی می رفتم تا جایی که ریه هام از بی هوایی بسوزند و بعد بیایم بالا و نفس نفس بزنم و باز شنا کنم تا از پا بیفتم... تا اقلا کوفتگی ام را بیندازم گردنِ شنایِ دیوانه واری که کرده ام.
این صحنه از فیلمِ سفید را چند وقت بود می خواستم مرور کنم با خودم. به زبانِ غریب پیداش کردم. برای من که کافی است. گمانم برای هر کس که فیلم را دیده باشد کافی است برای به یاد آوردنِ آن لحظه که می پرسد «مطمئنی؟» و تردید و سر تکان دادن که «دیگر نه»... اگر هم ندیده اید حتی اگر به اشتباه بازش کنید فیلم را برایتان خیلی خراب نخواهد کرد چون نمی فهمید چه می گویند. هر چند از آن صحنه هاست که بی واژه هم حسش را می شود فهمید. آخ از آقای کیشلوفسکی که این طور با آدم بازی می کند. آخ از این یک صحنه که پاک نمی شود از صفحه ی ذهنم. خودش یک داستانِ کوتاهِ محشر است. آقای کیشلوفسکیِ عزیز...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر