۱۳۹۲ دی ۲۳, دوشنبه

ششصد و هفتاد

اینجا می نویسم که یادم بماند. که لحن مهم است. که با جماعتی پر از تعارف نمی شود بی پرده بود. که باید پرده پوشی... گورِ پدرِ پرده پوشی... ذهنم آشفته است. پرده پوشی و پرده دری و تمایلم به وحشی گری و بی خیالی...

لحن مهم است. احترام یعنی بی ادعایی. کلمه ها در ذهنم قاطی می شوند امشب. نمی دانم. و من از میان همه ناآگاه ترینم و با این حال مثلِ خروس می پرم و براق می شوم و بحث می کنم. و لحنم می آزاردشان وقتی می گویم نمی دانم و نفهمیدم و خیال می کردم وقتی می گویم نمی دانم یعنی نمی دانم و در تلاشم بفهمم ولی گویا وقتی می گویی نمی دانی خیال می کنند متظاهرانه می خواهی دانش به رخشان بکشی... حالم گرفته است.

من چرا انگار با خودم درگیرم این قدر؟ پای شوکرانِ مباحثه باید ایستاد. یا اگر بخواهم خیلی ادای اندیشمندی در بیاورم: کسی که مباحثه می کند لاجرم آمادگیِ مجادله را هم دارد. که از دلِ همین مجادله ها تجربه های نابِ انسانی بیرون می آید... اداست و تظاهر. باید بروم تمرین بی ادعایی کنم. بروم ساکت زیرِ آب نفسم را حبس کنم مثل ژولیِ فیلم آبی. کاش استخر دم دست بود الان. اینجا. نصفه شب.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر