طوفان هوایی ام می کند. شهر پشتِ پرده ای از برف پنهان شده. باد زوزه می کشد و می کوبد به پنجره. لای پنجره را باز می کند که عکسی بگیرد و هوای تازه و تیز می خورد به صورتم. پر از دانه های ریز و سردِ برف. طوفان هوایی ام می کند این طور که تمامِ صداهای شهر را در خود خفه می کند. آدم خیال برش می دارد که شهر خالی است، شهری تماما برای تو. برای تویی که جسارتِ بیرون رفتن در این هوا را داری. شهر عریان است. خیابان های همیشه شلوغ را خالی دیدن خیلی عجیب است... هوایی ام. دلم می خواهد بزنم به خیابان. باد ببردم با خودش. بادی که در شهر می چرخد. که معلوم نیست کدام یک از چهار برادر است. دلم افسانه های قدیم را می خواهد که باد شمال می آمد و دخترک را می برد. و همراه باد جنوب و باد شرق و باد غرب، پنج نفری شبِ زمستان را به قصه گفتن صبح می کردند. دلم افسانه می خواهد امشب. خیال های رام نشده... طوفان هوایی ام می کند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر