۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

ششصد و پنجاه و نه

آرام و خسته و خواب آلود... این جور وقت ها دلم پیاده رویِ طولانی می خواهد که خستگیِ تن خوابی سنگین بیاورد. که بیداریِ بعدش پر نشاط باشد. کفِ پام یک چیزی ظاهر شده ولی، شبیه میخچه و آزارنده. راه که می روم حسش می کنم. منتظرم یا به انکار و خانه نشینی خوب شود یا چند روز دیگر درمانگاه دانشگاه باز شود و بروم ببینم چیست و چه باید کرد. اوضاعی است خلاصه. فردا قرار است برف ببارد. طوفان و کولاک. منظره ی کولاک را از پشت پنجره دیدن و چای گرمی را جرعه جرعه نوشیدن... این هم بد نیست. راضی ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر