۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

ششصد و شصت و سه

یک روزهایی توی زندگی هست که آدم انگار در یک استخر پر از ژله شناور است. همه چیز را می بیند. صداها را هم می شنود ولی دهان که باز می کند که حرفی مثلا، تا شکمش پر می شود از ژله ی که با فشار و لرزان سُر می خورد در دهانش. مثلِ خواب می مانند. خوابی که طول می کشد تا آدم باورش شود لحظه لحظه شان. بس که غریب اند و دور از ذهن. انگار که داستانی خوانده باشی و خیال کرده باشی سوررئال بوده و بعد بفهمی نه، که تمامش در همین نزدیکی، تو بگیر زیرِ همین سقف اصلا، اتفاق افتاده بوده. که هر چیزی که جایی اتفاق افتاده می توانسته زیر همین سقف هم اتفاق بیفتد، بس که سر و ته یک کرباس-طور است زندگی ها و کرباسِ لعنتی توی این همه شستن ها و آب کشیدن ها آب رفته و جمع شده توی خودش.

پس نوشت. بازی با کلمات. ذهنم هنوز بین و خواب و بیداری در تلاطم است...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر