دلزدگی. نمی دانم چرا این طور بی شوق ام. خالی از واژه. ولی یک وقت هایی یک عکس ذهنِ آدم را پر می کند از واژه های متلاطم. یک عکس. در چهره ای که دیده نمی شود هزار و یک قصه هست. بر این شانه ها هزار دلهره سنگینی می کند. قرار است از همین خرابه ها هم رانده شوند. زیبایِ آواره... چشمهاش پر از زندگی. قامتِ کشیده و شانه های محکمش به این سادگی ها از پا در نمی آید. گداییِ کمک و ترحم نمی کند. وسوسه می شوم درباره اش قصه ببافم. درباره ی زنی تنها ایستاده مقابلِ خانه اش. با نگاهی به سمتِ خانه ای که معلوم نیست چند وقت دیگر برپا باشد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر