۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

ششصد و هفتاد و هفت

نمی دانم چرا در میانه ی این همه دلنگرانی که برای خودم دارم یک هو نشستم پای بلاگِ جگرخراشی که نمی دانم واقعی بودنش است یا تلاشِ آدم هاش برای برپاخاستن و زندگی را دست گرفتن که نمی گذاردم یک بار و برای همیشه از حافظه ام پاکش کنم و دیگر سراغش نروم. امروز اما شگفتیِ تازه ای داشت. یک نفر از ایران یک عکس فرستاده بود. و من چه قدر دلم خواست می توانستم بروم دخترک را برای جسارتش در آغوش بکشم. بیرون ریختنِ احساساتِ تلخ و باور کردن که با وجودِ تمامِ احساسِ درهم شکستگی که واقعه ی تجاوز با خودش می آورد آدمی می تواند بلند شود و محکم زندگی کند. دلم خواست این دختر را بغل کنم به خاطرِ تمامِ آدم هایی که هنوز می ترسند که هر روز ملامت می شوند انگار که تجاوز خودش دردِ کمی است دیگران، عزیزانِ آدمی حتی بعضا، نمک به زخمش می پاشند. پروژه ی جالبی است و خوشحالم که می بینم این طور بزرگ و بین المللی شده. آن روزی که اول بار وبلاگش را پیدا کردم هنوز کوچک بود و در تقلا برای جا افتادن. خوشحالم که هنوز زنده است. هر چند هر بار چنگ می زند به روع و روانم این همه تلخی و خشونت و دردهای ناگفته. گیرم یک دو جمله اش را آدم ببیند اینجا. خیالِ آدم می رود به هزار و یک نگفته ی بینِ جمله ها، به درد، به تحقیر، به تنهایی و عزلت، به بی اعتمادی ای که به بار می آید...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر