مچ خودم را گرفتم امروز. توی قطار داشتم این را زیر لب می خواندم. از اعماق ناکجای ذهنم باز زده بالا این سرگشتگی. این ترس:
Confusion will be my epitaph
As I crawl a cracked and broken path
If we make it we can all sit back and laugh
But I fear tomorrow I'll be crying
As I crawl a cracked and broken path
If we make it we can all sit back and laugh
But I fear tomorrow I'll be crying
چند پاره ام این روزها. یک ناظرِ حیران یک گوشه ی ذهنم نشسته و به بازی های پر تلاطم زندگی نگاه می کند. زندگی و احساساتِ پراکنده و منطقی که گرد و خاک به پا کرده. سرگشتگی از این دست آخرین بار کِی گریبانم را گرفته بود؟ هفت سال پیش یا هشت سال مثلا؟ گذشت آن بار. این بار ولی نمی دانم. من باید بگذرم که هنوز نگذشته ام.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر