باز سرم درد می کند. خستگی و گرسنگیِ بی پایان می آید و بی میلی به مزه ها. دلم ماست می خواهد. کمی ترش. بی بو. خرما و گردو بریزم توش و آبلیموی تازه. مزه ای که نه ترش است و نه شیرین و نه چرب. و با این حال بی مزه هم نیست. دلم عرق کاسنی می خواهد. بیدمشک. ملایم و خنک. خاکشیر و تخم شربتی بچرخد توی لیوان و بنشیند کفِ لیوان. می توانم تا خود صبح از بوها و مزه های گم شده ای که حتی در این حالِ مزه گریز هم وسوسه انگیزند بنویسم. سرم ولی درد می کند و چشم هام شده اند قدر عدس. سخت باز نگه داشته ام شان.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر