سرم سنگینِ درد است. توی چشمم درد جمع شده باز. نیمه شب است و من خواب آلود. امروز برف بارید و بارید. سفید و نو قبای نو به تنِ شهر شد. مزخرف می گویم. معده ام را مچاله می کند سردرد. اشتها را می کشد. گرسنه باید باشم ولی نیستم. سرم درد می کند. از لای چشم های نیمه بسته زل زده ام به صفحه ی نمایش. بهتر است بروم بخوابم کمی. همین.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر