۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

ششصد و نود و هفت

از بهترینِ هدایا کتابِ دست دوم است. کتابی که برای صاحبش عزیز بوده. که حاشیه اش از توی دست گرفتن کمی تیره شده، که جلدش ردِ عرقِ دست های هیجان زده ای را دارد که توی اتوبوس در یک روز گرم تابستانی رهاش نکرده. کتابی که سابقه دارد. خاطره دارد. این طورها می شود که وقتی جعبه ی سبز را باز می کنم نفسم در سینه حبس می شود. پشمکِ زعفرانیِ حاج عبدالله عالی است. جغدک محشر است. چای وانیلی پر از نشاط است ولی هیچ کدام به پای شالِ زرد و مشکی که می دانم دست باف است نمی رسد. از توی جعبه که درش می آورم چشمم به کتاب می افتد که آن زیر پنهان شده. کتاب را خوانده ام. خودش قدیم ترها بهم امانت داده بود که بخوانمش. اول خیال می کنم که به خاطرِ آشفتگی های این روزهام که می داند چه طور گاهی به مرزِ از پا افتادن نزدیکم کرده، رفته کتاب را برایم خریده و فرستاده. درش که می آورم می فهمم که نو نیست. که همان کتاب است که قدیم ترها... جای دست های من و او و احتمالا چندین و چند نفر دیگر از دوست های آن روزها برش هست. مست می شوم. بازش که می کنم مختصر برایم نوشته که «این کتاب پیش تو باشه بهتره» همین شش کلمه کافی است. هزار قصه دارد همین شش کلمه. آدم باید خیلی خوش شانس باشد که رفیقی داشته باشد که از آن سوی اقیانوس با شش کلمه بتواند روزش را پر از رنگ و شادمانی کند. نه فقط روزش را، زندگی اش را. هر روزش را.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر