یک وقت هایی هم هست که در خودت یک آدمِ تازه ای را کشف می کنی. که پیِ یک سرِ نخِ کوتاه را می گیری و می رسی به یک کلاف سردرگم. گیج شده ام از دست خودم. انگار که اقیانوسی که درش شنا می کردم به آنی آب رفته باشد و شده باشد به اندازه ی یک تنگِ بلور و من هی چرخ بخورم و از پشتِ شیشه تصاویرِ مبهمی ببینم و هیچ از سه ثانیه قبل ترم در ذهنم نماند و در یک حیرانیِ ممتد دنیای تکراری را ببینم و باز ببینم و باز ببینم، انگار نه انگار که تمامش همان کهن ترین داستانِ جهان است، که زیر این آفتاب و بیرون این تنگِ بلور هیچ چیز تازه ای نیست.
پس نوشت. سه هفته گاهی یک عمر است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر