روزهای بهتر می آیند. روزهای بهتر و رویاهای رنگ به رنگ. گپ می زنیم و قصه می بافیم و من به سفرهای نرفته ای فکر می کنم که یکی یکی خواهم رفت. من که آدمِ یک جا بند شدن نیستم. آدمِ جا زدن. می روم توی صورتِ چیزی که ناممکن به نظر می آید، که تهدیدم می کند که جا بزنم. می روم چون بلد نیستم بمانم و قناعت کنم به ماندن توی مرزها، بین دیوارها. سفر به دیگر سو... چند روزی به اینجا سر نمی زنم. تا پنج شنبه.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر