۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

ششصد و هشتاد و هفت

خاطراتی را که زمانی رازِ مگو بودند می ریزم وسط دایره... میزِ بینمان پر می شود از حرف های نگفته. ناغافل آمده و نشسته توی تیم انگشت شمار آدم هایی که این روایات را شنیده اند از من. جا می خورم وقتی می بینم چه ساده دارم برایش می گویم. نمی دانم به خاطرِ این است که از تاریخِ حساسیتِ خاطرات گذشته که این طور راحت شده ام با نقلشان، یا اینکه این آدم توانسته بی سر و صدا یکی دو درِ محکم را باز کند. احتمالا ترکیبی است از هر دو. زمان می گذرد و دردها کمرنگ می شوند و سوختگی ها خوب می شوند و زبانِ گرفته باز می شود وقتی که گوش شنوایی هست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر