۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

ششصد و هشتاد و پنج

رسمِ عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی...

این روزها راه می روم و هر نبضی قصه ای می زند. با کسی حرف می زنم، حوصله ام سر می رود. احساس می کنم خودم دارم سر می روم. دست و پام کش می آید. چشمم ورم می کند و بعد سرازیر می شود و می ریزد و می رود توی شکاف بینِ پارکتِ چوبیِ کفِ خانه و بخار می شود و می رسد به طبقه ی پایین. این طوری ها توی خلوتِ خانه ای دیگر سرک می کشم. توی زندگی ها.

یا مثلا وسوسه های گذرای شانه ای که هست و گردنی که خسته است...

این قدر کم خوابیده ام این چند وقت که نفسم تنگ شده. چشم هام سنگین و سرم سبک. بروم بخوابم زودتر...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر