۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

ششصد و نود

آدم یک وقت هایی دلش تنگ می شود. نه برای آنچه که بوده، که دیگر نیست. نه. برای چیزی که می خواسته بشود و هنوز نیست. دلتنگِ آنم که هنوز نیستم. آنکه آرام است و بیخود از جا نمی پرد. که بی رحم نیست. که طعنه نمی زند. یک وقت هایی هست که آدم اشکش می آید مثلا. دراز می کشد و می گذارد خیسی روی صورتش پخش بشود و حالش بهتر بشود بعدش. یک وقت هایی هم خشم می شود. چشمه ی اشک نمی جوشد و فکرهای تلخ می مانند همانجا، در اعماق، می خشکند و رسوب می کنند. اشک می ریزدشان بیرون. خلاص می شود آدم. خلاص. نمی آید ولی لعنتی. نمی آید آن موقعی که می خواهی اش.

حرف ها راهشان را باز می کنند. آدم اگر به صراحت نگویدشان، به طعنه و در جایی که نباید هوار می شوند. کلی گویی می کنم. برای من این طور است. چه می دانم چی می گذرد در ذهنِ بقیه. آشفته است افکارم.

این طورهاست که روزی که به خراش آغاز شده به کبودی پایان می یابد.

تمامش البته تلخ نیست. رفیقکی را می خوانم. می گوید جسارتش را جمع کرده و در بیست ثانیه ایمیلی سرنوشت ساز فرستاده. خوشحالی در تلخ ترین روزهای زندگیِ آدم هم سرک می کشد بالاخره. و امروز؟ تلخ تر از این ها را هم از سر گذرانده ام. می گذرم. می گذرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر