شلختگی بدجور مسری است. از یک گوشه ی زندگی شروع می شود و مثل خوره می افتد به جانِ ذهن. می شود دو شب ننوشتن و هزار و یک کارِ عقب افتاده. شلختگی دلهره می آورد. هراسِ بی کفایتی. ذهنِ پر دلهره شلخته می شود. این روزها پر از فکر و خیالم. داشتم فکر می کردم به قصه های نانوشته. جمله ها توی ذهنم ردیف شدند:
بعدها گذارمان به هم خواهد افتاد و به یاد این لحظه یا به حسرتش دوباره هم آغوش خواهیم شد. این تماس ولی همین جا تمام شد. من تمام شدم. منِ آن لحظه. و تو. و با این حال باورمان نخواهد شد. و یک روز دوباره همدیگر را خواهیم دید و فکر خواهیم کرد زندگی برای ما بازیِ پیش از طلوع و پیش از غروب را تکرار کرده. و هم آغوش خواهیم شد. از سرِ امید. حسرت. یا شاید حماقت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر