با خودم سرِ جنگ دارم. با هورمون های خودم. خوبی اش این است که می دانم این همه آشفته حالی از کجا آب می خورد. هر چند هنوز با خودم کلنجار می روم هر بار. که لابد از ضعفِ ذهن است که هورمون ها این طور برش چیره می شوند. که این طور عاجز می شود. هر چه قدر هم که دانشمندان و محققین از افسردگیِ ناشی از تن و روندِ طبیعی اش بگویند، باز هم برای من پذیرفتنش سخت است. که این طور هر بار در بمانم از تمرکز، که خوشی هایم انگار سر بخورند از بین انگشت هام و بروند به ناکجایی که هنوز نمی دانم چه طور است که دو سه روز بعدتر که هورمون هام آرام می گیرند یا ترکیبشان عوض می شود یا هر چه، دوباره بر می گردد سرحال و سرخوش. به همین مسخرگی. انگار که زندگی بادکنکی باشد که چند روز از دستم رها می شود و من پر از دلهره و آشفتگی دنبالش می دوم آن چند روز. حالِ غریبی است که مدام به خودم یادآوری می کنم که این ها همه از غلیان یک سری ماده ی شیمیایی است که مادرِ طبیعت در وجودت کار گذاشته. آرام باش، یک نفس عمیق بکش و ادامه بده.
برای این روزهای خودم ادای احترام به شادمانی را تجویز کرده ام:
برای این روزهای خودم ادای احترام به شادمانی را تجویز کرده ام:

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر