تنگ می شود دلم. مثلِ تنگِ بلور. ماهی خودش را می کوبد به شیشه ای که به قامتش کوچک شده. خودش را می کشد بالا، تا توی گلویم و بغض می شود. سنگین و تلخ. تمامش از یک جمله شروع می شود. از یک خنجرِ بی مقصود. از یک پرِ کاهِ بی موقع که ناگاه تیز می شود و سنگین و می شکافد و زخم می زند. از یک اعتراضِ بی موقع. از یک دلخوریِ بی دلیل. آدم است دیگر. جمله اش تمام نشده آه از نهادش بر می آید به دیدنِ کلماتِ ماسیده بر صورتی که مقابلش خشک می شود. که همان جا می ماند انگار که داغی به تنِ زمان و مکان. آه است دیگر. از وقتی که تلخون را به سرانجامش رساند دیگر آفتابی نمی شود دور و برِ آدم ها. تلخون هم همین طورها بود دیگر. چرا باید خیال می کرد زندگیِ مرد به پری بند است؟ چرا باید همه چیز گره بخورد به یک کلمه؟ چرا دلِ آدم می تواند سنگین بشود و تهِ گلوی آدم تلخ بشود طوری که آب سیب که هیچ، خود عسل هم از پسش بر نیاید؟ اصلا تمامش زیر سرِ همان سیب است. حوا چرا باید فکر می کرد همان یک سیب می تواند زندگی را این طور بالا و پایین کند؟ زندگی خودش هیچ، زندگیِ نسل اندر نسلِ فرزندانش را. همیشه همین طورهاست. سنگریزه ای است که زیرِ پای کوهنورد می لغزد و خوراکِ دره می کندش.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر