شبِ صدم را یادم هست که به تأخیر افتاد. یادم هست که خیال می کردم به چهره ی کاملِ چنان شبی خراش افتاده. و امشب باز... سرماخوردگی و خستگی...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر