۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

هفتصد و ده

بالا و پایین می روم. با این حال زندگی که نمی ایستد برای من. لحظه های امروز را که نمی شود گذاشت توی فریزر و پس فردا استفاده کردشان. بازسازی سخت است. زندگی ام را باید باز بسازم. خوابش را دیدم دیشب. فهمیده بود که چیزی به سرم آمده. خوابِ کسی دیگر را دیدم. ساعتی خوش بودیم و بعد ما را به خیر و او را به سلامت. که بود؟ یادم نیست. چهره اش آشنا بود ولی یادم نیست که بود. بعد توی خانه ی دوست بودم. با شوخی و خنده گپ می زدیم از سفرهای اخیر و بعد یکهو جدی شد که چه به سرت آمده این روزها. می دانم چیزی هست که داری نمی گویی. بعد با کسی دیگر. خوشی های گذرا. تصاویرِ پراکنده. شادیِ توأم با کرختی. بی حسی. شادی نه. خوشی.

پس نوشت. پوستِ کلفت همیشه به کار می آید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر