تازه از غار در آمده ام و باز دلم غارنشینی می خواهد. خسته ام. امروز این قدر که سرِ پا ایستادم توی کلاس، و بعد کمی گپ و گفت با رفقا. آمدم خانه و سکوت. این سکوتی که آرام نیست، که بوی دلخوری می دهد. بویی که از ته دلِ خودم بلند شده. بس که نازک شده ام این روزها. به دو تا بی محلی خاطرم آزرده می شود و می روم به لاکِ دفاعی. راضی نیستم از حساسیتِ بیش از حدم. تلاش می کنم از پسِ خودم بر بیایم و با این حال یک وقت هایی مثلِ امروز می روم به لاکِ بی اعتنایی، به یک حالِ گورِ پدرش طوری که دنیا و مافیها را به هیچ می گیرم و لحظه را خوشی می کنم بی اعتنا به تبعات. به دلخوری و سکوتِ اجتناب ناپذیر. زخم خورده ام. زخم زده ام. زیاد. هنوز جای قبلی ها خوب نشده بازی را شروع کرده ام. بس که بی صبرم. خسته و کوفته ام ولی پرم از امید و شوق. با این حال زخم های هنوز خوب نشده نازکم کرده اند. مرهمی باید دست و پا کنم زودتر...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر