۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

هفتصد و دوازده

آدم قبل از هر چیز باید بداند تخم مرغ را چه طور دوست دارد. آب پز، عسلی، یا نیمروی برشته یا هر چه. وگرنه باری به هر جهت با هر کس که بود همان تخم مرغی را سفارش می دهد که آن ها سفارش داده اند. بعد یک موقعی می رسد که دلش را تخم مرغ هایی که به مذاقش سازگار نبوده اند می زند و راهش را می کشد و می رود. آدم باید بداند تخم مرغش را چه طوری دوست دارد.

توی فیلم عروس فراری یک جایی هست که مرد با زن دعواش می شود که تو که هی از آدم ها دمِ آخر فرار می کنی، تو اصلا تکلیفت با خودت معلوم نیست. اصلا می دانی تخم مرغت را چه جوری دوست داری؟ این طورهاست که چندین ماه بعد، بعد از اینکه از او هم فرار کرده، زن بر می گردد سرغش و اولین حرفش این است که تخم مرغ بندیکت. و وقتی مرد متحیر نگاهش می کند، می گوید بندیکتش را دوست دارم. امتحان کردم همه را تنهایی. حالا می دانم که بندیکتش را دوست دارم.

پس نوشت. خنده دار است که چه طور گاهی یک اتفاقِ بی اهمیت توی یک فیلمِ سبک، توی ذهنِ آدم طنین می اندازد بعد از چندین و چند سال.

پس پس نوشت. مرتب نوشتن را از سر می گیرم. زندگی را نمی شود داد به دستِ باد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر