۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

هفتصد و هفت

زندگی گاهی عجیب به آدم طعنه می زند. که یادش بیاورد که حتی سنگ نبشته ها هم محو می شوند. که اطمینان شوخیِ محض است. که هیچ چیز ناممکن نیست. این طورهاست که مدام به آقای قاضی فکر می کنم که می گفت هیچ کس و هیچ چیز را نمی شود قضاوت کرد، که قضاوت از بی توجهی آب می خورد، از خودشیفتگی.

The Judge: Deciding what is true and what isn't now seems to me...a lack of modesty.
Valentine: Vanity?
The Judge: Vanity.

خودشیفتگی ام در حیرت آب شد. در حیرت و شوق. تمام شد. ستونی شکست و غبار شد. دادگاهِ درونم را به تجربه آشوب می کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر