۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

هفتصد و شصت و شش

خاطره بار می شود به دوشِ آدم. خیال می کنی عبور کرده ای. خیال می کنی هر چیزی را که توی دو چمدان جا نمی شده، همان چهار سالِ پیش گذاشته ای و گذشته ای. خیال می کنی تمام شده است. تمامش یک بعد از ظهر است توی یک کافه. گپ و گفتی که از شلوغیِ خیابان های اینجا و خلوتیِ خیابان های آنجا شروع می شود و می کشد به مرورِ خاطراتی که چهار سال است توی قفسه های ذهنت دست نخورده اند. خاک بلند می شود در ذهنت. با خودت فکر می کنی این گرد و خاکی که در دلت بلند شده نکند همانی باشد که رسیده به آسمان آن شهر؟ نکند شروعِ این بادی که درختانِ آن شهر را ریشه کن کرده، نفسِ عمیقِ تلخی بوده باشد که تو یک روز کشیده ای و جرئت نکرده ای آه بنامی اش، بس که امید بریده ای از آمدنِ آه، که می دانی کاری ازش بر نمی آید...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر