خیلی خسته ام. از قصه های بی پایانِ سفرهای ایتالیا. از مقایسه ی بی سرانجامِ اینجا و آنجا و در آخر حکم دادن که آنجا هزار بار بهتر از اینجاست فقط حیف که... و چه قدر همین فقط حیف سنگین است که ساده تعادلِ ترازو را جا به جا می کند. خسته ام از نگاهِ پرسشگرِ یعنی دلت تنگ نشده؟ یعنی دلت تنگ نمی شود؟ و بعد از سکوتی که من به سختی به لبخندی آراسته اش می کنم، آرام ادامه دادن که خب البته آدم ها فرق دارند و شما خیلی قوی ای لابد. یادم می آورد که هنوز همان غارنشینی ام که بوده ام. که انگشت شماری راه به غار دارند و دیگران چه دورند. و اصلا نه غمم می شود دیگر، نه دلم تنگ می شود، نه بیتاب می شوم. تنها چیزی که دلم می خواهد راه رفتن در خیابان های شهری است که راه می دهد به تنهایی. به مماس شدنِ تنهایی ام بر خیابان. و آرام چشم دوختن به شهری که تنهایی را پر می کند از زندگی. خالی اش می کند از عزلت. به سادگیِ مردی که توی قطار بر می گردد با لبخند توی چشم هایم نگاه می کند که شما فارسی حرف می زنید؟ من چند کلمه فارسی بلدم. مثلا شنبلیله! امشب هم قرار است یک غذایی درست کنم که توش شنبلیله دارد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر