از دو ماه پیش شروع کردم به زندگی ام نظم دادن. برای خودم اهمیتِ بیشتری قائل شدن. برای تنم. شروع کردم به دویدن. هفته ی اول به ازای هر یک دقیقه که می دویدم دو سه دقیقه راه می رفتم نفس تازه می کردم. آرام آرام زیاد تر کردم زمانِ دویدن را. کم کردن راه رفتن را. این هفته رسیدم به بیست و پنج دقیقه. هنوز خیلی مانده تا نیمه ماراتون و ماراتون. ولی برای من که به عمرم بیشتر از شش هفت دقیقه ی پیاپی نمی توانستم بدوم و بعدش چنان به سرفه می افتادم که خیال می کردم عزرائیل به ملاقاتم آمده، شورانگیز است. این روزها زیر آفتاب می دوم و فکر می کنم به زندگیِ این روزهام که مثل همین دویدن هاست. که آدم باید حوصله کند و به تمرین از هفته های بی تجربگی گذر کند. از دویدن های کوتاه و گرفتگی ماهیچه ها. از تاول های کفِ پا. سرم شلوغ است. دلهره هم کم نیست. با این حال به طرزِ شگفت انگیزی پر از شوقم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر